طبیعت ایران
حهان بخش پازوکی
پدري با پسري گفت به قهر
که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست
بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
نظر افکند به سراپاي پدر
گفت گفتي که تو آدم نشوي
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوي» « گفتم آدم نشوي جان پدر
جامي
شهریار
موی سفیدو توی آینه دیدم
آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هیم زد که خودت رو نباز
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
رفته بودم تا مثل یک کبوتر
باز کنم تو آسمون بال و پر
دیدم که شوقی ندارم به پرواز
عقل هیم زد که خودت رو نباز
رفتم که با شادیا سازش کنم
گل های گلدونو نوازش کنم
از دل بی حوصله غمگین شدم
تشنه ی دلداری و تسکین شدم
جهان بخش پازوکی
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
شاعر : رسول نجفیان
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینهی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگرسوختهی خسته از این دار برفت
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر اسوده بخواب بی دردو غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی که بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خد ابرات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
هما میر افشار
بدادم برس امشب ای یار من …… تو ای بهترین یار غمخوار من
به آتش همه تار و پودم بسوز …… شرر شو به جانم، وجودم بسوز
مرا فارغ از هستی ام کن دمی ….. بده لذت یک زمان بی غمی
غمم میکشد شعله بر جان تو ….. شرر ریزد از سر به دامان تو
نمی سوزی ام، گرچه سوزانمت ….. نمی رانی ام تا که میخوانمت
نه در دست بیگانه جان می دهی ….. نه لب بر لب دیگری می نهی
شعر از : هما میر افشار
در دل آتش... غم رخت، تا كه خانه كرد*
دیده سیل خون، به دامنم بس روانه كرد
آفتاب عمر من فرو، رفت و ما هم از، افق چرا... سر برون نكرد
هیچ صبحدم، نشد فلك... چون شفق ز خون دل مرا... لاله گون نكرد
ز روی مهت جانا... پرده برگشا... در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند... كه دل به مهرت پابند... به طره ات جان پیوند
فراق رویت... یك چند... به جانم آتش افكند... بكن به وصلت خرسند
بیا نگارا... جمال خود بنما... زرنگ و بویت خجل نما... گل را
رو در طرف چمن... بین بنشسته چو من
دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن
گل درخشنده چهره تابنده... غنچه در خنده... بلبل نعره زنان
هركه جوینده باشد یابنده... دل دارد زنده بس كن آه و فغان
ز جور مهرویان... شكوه گر سازی... به ششدر محنت... مهره اندازی
همچون «سالك» دست خود بازی... همچون سالك دست خود بازی
* اصل شعر بدین گونه است: دل در آتش... غم رخت، تا كه خانه كرد*
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
درد بی دردی علاجش آتش است
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازهتر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژالهبار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پیسپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بیاثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بیتاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمیشوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه جمال تو شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد گهی بسوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد گهی برای من پیامی
بهار من گذشته شاید
غمت چو کوهی به شانه من
ولی تو بی غم از غم شبانه من
چو نشنوی فغان عاشقانه من
خدا تو را از من نگیرد ندیدم از تو گر چه خیری
بیاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمیشوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه جمال تو شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
معینی کرمانشاهی
محمد تقی بهار
آستین چو ازدیده بر گرفتم سیل خون به دامان روانه کردم
ناله دروغی اثر ندارد شام ما چو از پی سحر ندارد
مرده بهتر زآن کو هنر ندارد گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم
دلا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا
راز دل همان به نهفته ماند گفتنش چو نتوان نگفته ماند
فتنه به که یک چندخفته ماند گنج بر در دل خزانه کردم
باغبان چه گویم به ما چه ها کرد کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد تا به شاخ گل یک دم اشیانه کردم
دلا خموشی چرا چو خم نجوشی چرا برون شد از پرده راز تو پرده پوشی چرا عارف قزوینی