پر از اندوهم و مست از مي ناب
بيا تا با تو راز دل بگويم
به اشك ديدگان زنگ درون را
چو موج از سينه ي ساحل بشويم
بيا اي آرزوي من كه امشب
شوم از بوده و نبوده غافل
بيا سنگ صبور من كه غم ها
كشيده سر برون از خانه ي دل
من امشب فارغم از هستي خويش
كه هستي هم به جز اين يك دو دم نيست
شبي با شور و مستي بگذراندن
تو مي داني كه اين از عمر كم نيست
اگر امشب به آرزوي دل بميرم
چه بهتر گر نپايم دير گاهي
مرا اين آرزو ماندست در دل
كه باشم بر لب هستي چو آهي
منم چون پونه هاي وحشي دشت
كه مي ميرند هنگام جدايي 

هما میر افشار