فریدون مشیری
ای همنشین دیرین، باری بیا و بنشین
تا حال دل بگوید، آوای نارسایم
شبها برای باران گویم حكایت خویش
با برگها بپیوند تا بشنوی صدایم
دیدم كه زردرویی از من نمیپسندی
من چهره سرخ كردم با خون شعرهایم
روزی از این ستمگاه خورشیدوار بگذر
تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآیم.
تا حال دل بگوید، آوای نارسایم
شبها برای باران گویم حكایت خویش
با برگها بپیوند تا بشنوی صدایم
دیدم كه زردرویی از من نمیپسندی
من چهره سرخ كردم با خون شعرهایم
روزی از این ستمگاه خورشیدوار بگذر
تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۹ ساعت 12:28 توسط حسن محمدی اندرود
|